نیمساز زاویه ی مقابل به ضلع ... p=1/2
سر کلاس نشسته ام. ولی مطمینم بود و نبودم توی کلاس امروز هیچ تاثیری نداره. حوصله ی گوش کردن رو ندارم. با اینکه دیوونه ی اعداد و قوانینشونم ولی الان حوصله ی هیچ چیز رو ندارم.
-چقدر مونده تا اخر کلاس؟
چمی دونم ؟ چه فرقی می کنه مگه؟ بازم راه تکراری تا خونه... تا فردا که دوباره پاشیم بیایم اینجا.
انگار که این بی حوصلگی و خستگی فقط مال منه. اخه بقیه با اینکه دو سه دقیقه بیشتر به آخر کلاس نمونده دارن روی سوالی که من نفهمیدم چی بود فکر می کنن. این دهمین سوالی بود که طرح می شد و من انگار کر شده بودم. اما این بچه ها با چه حوصله، انرژی یا بهتر بگم پشتکاری نشسته ان و دارن این سوالای خسته کننده و یکجور رو جواب می دن. اینا همون آدمایی ان که روی اینده شون خیلی اساسی حساب باز کردن. شاید واسه اینا یک دقیقه هم یک دقیقه باشه. شاید واسه من هم! بدون اینکه بدونم . بدون اینکه بفهمم چجوری ازش استفاده کنم. حداقل الان!
روی یه تیکه کاغذ دارم می نویسم. بقیه ی وسایلم روی میزه. چند تا از خودکارا و وسایلم هم روی میز ولو شده ولی حوصله ی جمع کردنشون رو هم ندارم. کتاب و جزوه های ریاضی هم که از اول کلاسس فقط نگاشون کردم بدون اینکه بفهمم توشون چیه هم زیر دستمه. . اصلا قصد جمع کردنشو رو هم نداره. یک کلمه هم از دهنم بیرون نمی پره که به برقراری ارتباط من با این بچه ها کمک کنه. فقط یکی از بچه ها نگام می کنه. واسه اینکه متوجه نشه دارم چیزی می نویسم دیگه نمی نویسم. نگاش می کنم. یه لبخند تلخ. بعدشم دیگه نمی نویسم یه نگاه می اندازم به بچه ها. بعدشم یه نگاه به ساعت. ساعت که از دو و سی هم گذشته ولی کلاس هنوز تموم نشده. خسته میشم. دوباره می نویسم. همین چرت و پرتایی رو که الان داری می خونی رو! یکی از بچه ها می گه:((بابا تروخدا جمع کن! الان اخرشه و تو هنوز از مسیله حل کردن دست بر نمی داری!)) جمع می کنم. بچه ها وسایلشون رو جمع کردن. مثل من. بعدشم فقط من بودم و صندلی های خالی. خالی از های و هوی بچه ها. خالی از کتاب و جزوه های سخت. خالی از من.
منم مثل هزاران نفر که فقط یه سوژه گیر میارن الان یه سوژه پیدا کردم و دارم در موردش می نویسم. اما نه این سوژه، کم و کوچیکه و نه اینکه من توانمندی نوشتن دربارش رو دارم. دیگه کار ما از نوشتن و تبلیغ(مثبت یا منفی)کردن گذشته. اینکه یه جوون بیست و اندی ساله میاد و میگه با هر قیمتی که شما بگید کلیه ام رو حراج کردم یکی ازمیلیاردها درد اینجاست که من و تو وقتی میایم با خیال راحت به مانیتور زل می زنیم و مطلب می خونیم از شون خبر نداریم. این یکی از همون فریاد های خفه توی دل هزاران نفریه که طعم خیلی از خوشی هایی که من و تو چشیدیم و نچشیدن. البته همه مون هم عین همیم. همه به یک درد مشترک و کوفتی دچاریم دردی که نمی دونیم چیه. شایدم می دونیم ولی... هیس!!!
می خوام شروع کنم و یه چند تا از این حرفای مشترک، چند تا از این دردای این مردم که اشک توی چشممون میاره بگم ولی لابد باید تا چند سال بنویسم اخه هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه یک درد و یک بدبختی اضافه میشه. این جوون بیست و پنج ساله هم یکی از ماست. یکی مثل دختر معصومی که پارسال خبرش رو شنیدیم که تو چهار راهها شیشه ی ماشین ها رو پاک می کرد تا خرج خودش و خونواده اش رو تامین کنه. یکی مثل همون مادری که اونروز کناردر میوه فروشی دیدمش که وقتی نگاه من رو که از اونجا رد میشدم رو دور و مشغول دید یواش گفت: ((آقا دو تا خیار! فقط زود بده بذارم تو کیفم تا کسی نبینه!)) یا همون پسر کوچولویی که توی مرغ فروشی اومد و... . اینا بخدا درده. دردای بزرگی که داره رو دوش همه مون سنگینی می کنه. من و تو مزه ی فقر رو نچشیدیم ولی انسانیم. نیستیم؟
اینکه یه مادر از اعتیاد پسرش یا حتی دخترش!!! آب میشه، اینکه نرخ کلیه بیست درصد کاهش پیدا کرده! اینکه یه نفر بچه ی سرطانی داره و حتی پول دو روز بسترس کردنش رو نداره... . من اینا رو دیدم. همه مون دیدیم. همه مون حتی اگه نرفتیم ولی پایین ترین منطقه های شهر رو میشناسیم یا حتی تعریفشون رو شنیدیم. شاید شنیده باشید که یه خونواده زمین رو کنده بودن و توی هشت متری زیر زمین اسباب و اثاثیه پهن کرده بودند و زندگی!!! می کردند... . ما اینا رو می بینیم ، می دونیم و هیچکاری بلد نیستیم بکنیم جز نوشتن، افسوس خوردن و آه کشیدن. آه می کشیم، اه های بلند و طولانی ولی آه کشیدن ما نمی دونم تا به حال چقدر کار رو پیش برده؟! نمی دونم در مقابل آه همین مردم باز هم طولانی و بلنده؟ البته دست ما هم نیست ما هم از همین مردمیم. ما هم به همه این درد و مرض ها دچاریم به همه ی این اندوه های مصری مبتلاییم . ما هم حتی اگه فقر نچشیدیم یا خدای نکرده کلیه مون رو به حراج نذاشتیم ولی غصه ی این مردم رو می خوریم. بخدا قسم می خوریم.
این روزها چه بویی توی کوچه ها پیچیده.
چه طعم تلخی پای سفره ها نشسته !
چه قدر بهار کوتاه شده و خزان بلند وطولانی
این روزها چقدر چشمها خیره می مانند
چقدر سکون و سکوت تکراریه
چقدر لبخند کمرنگ و تصنعی !
چقدر خیال ها قدیمی و تکراری جقدر مغز ها پر و پوچ اند.
آه که چقدر کلمات بی مق تلفظ می شن.
و جملات بی حس و پر ابهام
چقدر نوشته ها زیاد شده و شعر های بی وزن !
چقدر آدمها زیادند.
زیادی این ادمها جز در هم گره خوردن یک مشت وجود خشک و تهی از احساس، یک مشت بی ارادگی، یک مشت دروغ و درویی و یه عالمه تقلید هیچ چیز دیگه ای رو یادم نمی یاره.
خودمم جز این انبوه هستم؟
وه که توی چه فلاکتی غلت می خوریم.
زمزمه کردم کسی نشنید. گفتم اما کسی نشنید. یکبار، ده بار، هزار بار گفتم اما باز هم انگار که هیچ کس نمی فهمید. انگار که کلامی بیرون ریخته نشده بود. هر کس به کار خود مشغول بود. داد زدم، فریاد زدم. خدایا ایا اینان کرند؟ تمام وجودم، تمامم را فریاد کردم اما باز هم... . هیچکس در مقابل این فریاد ها، این صداها و ضجه های طولانی من هیچ کاری نمی کرد. کسی به دادم نمی رسید. خدایا به دادم برس. چرا هیچکس نمی فهمد. فریاد می کشم. روزها، ماهها و سالهاست که در مقابل این مردم فریاد می کشم. دیگر نای داد زدن هم نمانده. با صدای گرفته می گویم و گاهی صدایم اوج می گیرد بلکه این مردم بفهمند. اما با همام حالت قبل به همان کارهای قبلی مشغول اند. ای خدا! دارم دیوانه می شوم چرا اینها نمی شنوند.
برای دانستن حالا زود است. برای دانستن و فهمیدن این ناشنوایی ها زود است.
یه مطلب خوندم خیلی به نظرم جالب اومد. آخه اصلا فکر نمی کردم تا این حد اوضاع ...
یک خبر بود که توی وبلاگ دست نوشته های یک اطلاع رسان خوندم. منم در موردش نوشتم:
رمان های پر فروش سال انتخاب شدند.
اولیش بامداد خمار بود. فکر کنم همه دیگه الان این کتاب رو خونده باشیم. یکم(البته یکم که نه، بلکه خیلی) باید متاسف باشیم. چند سال از چاپ اول این کتاب می گذره؟ چندمین باره میشه پر فروش ترین کتاب سال؟ آمار ها رو که می دیدم نشون می دادن که از چند سال پیش تا حالا همچنان بامداد خمار پرفروش ترین کتاب سال در ایرانه! (البته اگه امار ها درست و دقیق باشن)
من اینو رد نمی کنم که بامداد خمار کتاب خوبیه. اصلا نمی دونم علت این موضوع چیه؟ چند تا احتمال وجود داره:
اولیش اینه که احتمالا مردم ما به سراغ کتابهای جدید نمیرن. کتابهایی رو می خرن و می خونن که مطمینن واقعا پر مخاطب اند. البته اینجا گرایش مردم به موضوعات و رمان های عاشقانه رو نمی تونیم نادیده بگیریم. ایرانی ها هم جز طرفداران موضوعات عاشقانه(فیلم، سریال، کتاب و….) هستند. علتش چیه؟ نمی دونم.
دومین حدس اینه که شاید!!! بامداد خمار اونقدر بی نظیره که از چند سال پیش هیچ نویسنده ای نتونسته جای نویسنده اش، و هیچ کتابی هم جای بامداد خمار رو بگیره! که البته اگه این حدس درست باشه این ضعف ادبیات ما و انتخاب مصرانه مردم ما رو نشون می ده. بحای انتخاب مصرانه می خواستم کلمه ی دیگه ای بکار ببرم دیدم خیلی ضایع است. الان این احساس بهم دست داده که دچار خود سانسوری شدم!!!
جامعه ی کتاب خوان ایران کم تعداده. ولی تا اونجایی که من میشناسمو بررسی کردم تعدادافرادی که رمان های عاشقانه رو به سایر کتاب ها ترجیح میدن 80 درصد به بالا هستند. توی وبلاگ نامبرده که آثار ادبی پر فروش ایران رو معرفی کرده بود چند تا از کتابهای م.مودب پور هم جزاونا بودند. اگر خوانده باشید می بینین که کلیه ی آثار مودب پور به روابط عاطفی و عاشقانه پرداخته که اکثرا به صورت طنز بیان شده.
از دیدگاه من این موضوع ای رو نشون میده که جامعه ی ما به کتاب بیشتر به صورت یه سرگرمی و تفریح نگاه می کنه.
سومین حدسی که در مورد بامداد خمار میزنم اینه که شاید هم! بامداد خمار رمانی مخاطب پسند است. بیشترین توانمندی نویسنده شاید در جذب مخاطب باشد. جذب مخاطب هم مستلزم حس آمیزی فوق العاده یا قلم بی نظیر یک نویسنه است. نویسنده ی بامداد خمار نویسنده ای کاملا مطرح نیست. البته در نظر داریم که توانمندی نویسنده به تعداد آثارش بستگی نداره ولی به حسن اثر چطور؟ به اینم ربط نداره؟
ما هنوز بعد از سالها اندر خم یک کوچه ایم. هنوز رمان عاشقانه ی قدیمی رو می پسندیم.
این مخاطبه که یک اثر و برتر و یک نویسنده رو مطرح می کنه. ما ایرانی ها اول کتابی را می خریم و می خوانیم که نامش را شنیده ایم. با رمان هایی ملموسیم که پایان غم انگیزی را دارند. اثار مودب پور معمولا یک سیر، یک هدف و یک ابتدا و انتها را دارا هستن اما اینجا اونچه که عجیبه گرایش مردم به کلیه ی آثار مودب پوره! شاید مردم در این اثار کهنه شده چیزی می بینند که من نمی بینم. که احتمالا این حدس آخر از همه درست تره.
آثار دو نویسنده ی یاد شده کاملا آثاری مفید و دوست داشتنی بین مردم هستند. اما فکر نمی کنم این دلیل روشنی برای این سوال باشه که چرا کتاب بامداد خمار که هم سطح و یا حتی پایین تر از اثار خیلی از نویسنده های دیگه است هرسال به عنوان پر مخاطب ترین کتاب معرفی میشه؟
این اخلاق ماست. اگه سریال نرگس رو هم دوباره از اول بدن باز هم مردم ساعت شروعش تمام کارهاشونو تعطیل می کنن و دوباره از نو از برتریت کار سیروس مقدم گزارش گرفته میشه. سه باردیگه هم بدنش قسم می خورم همینجوریه.
ما فراموش کردیم که قبلا چطور بودیم؟ قبلا اثار زنده یاد علی حاتمی را به عنوان فیلم و سریال قبول داشتیم. اما امروز هرچه موضوع یک فیلم و سریال تکراری تر می شه مخاطبش هم بیشتر میشه. مخاطب فیلمهای بالیوود(سینمای هند) در ایران از هند هم بیشتره. حتی سوژههای آثار نمایشی ایران هم داره به سمت هند متمایل میشه. موفق ترین کارگردانان در ایران هم افرادی اند که از چهره های جوان پسند بهره میگیرند. چه خوب ایفای نقش کند یا اینکه به قول خودمان ملودرام بازی کند. در حالی که دیگه یادی هم از علی حاتمی نمی شه. دیگه حتی به سمت سبک حاتمی هم گامی برداشته نمی شود. البته یادمونم نمی ره که کارگردان فیلمی رو می سازه که مخاطب پسنده. نه تنها در حیطه ی ادب و سینما از فرهنگ خود روز به روز بیشتر فاصله می گیریم بلکه در زمینه های هنری هم همینطوره. اگه بخوام در این باره بنویسم مطمینم 18 تا پست رو هم اختصاص بدم بازم جمله و انتقاد دارم که بذارم اینجا. اما چه فایده؟؟؟
همون بامداد خمار و نرگسو بچسب. مثل بقیه. همه میگن خوبه . نه؟
که آشیانه ی بی پناهت را
کدام طوفان طاعونی به تاراج داد
آشیانه ای که تار و پودش
((رنج))
بود "
که همچنان که تو را می بوسند
...در ذهن خود...
طناب دار تو را می بافند.
برگرفته از وبلاگ زن شورشی
کمک... دارم دیوونه میشم... ای خدا... یکی کمک کنه... هدفونو می ذارم توی گوشم صداشو هم تا اخر زیاد می کنم اونقدر که گوشمو اذیت می کنه. اونقدر که سرم درد می گیره اما باز هم صدای مردم به گوشم می رسه باز هم انگار یکی منو صدام می کنه...کمک...خفه شید...صدام نکنید... وقتی صدام می کنین حالم بد میشه چشمامو می بندم. روی هم فشار میدم. دستامو هم می ذارم روشون که تاریک تاریک شه. اما باز هم قیافه ی این مردم جلوی چشممه. کتابی دستم می گیرم...متنی می نوسم که نبینمشون. اما دست بردار نیستن...کمک...دارم دیوونه میشم. اگه یه نفر نخواد یه مشت ادم تکراریو ببینه چیکار باید بکنه. میرم توی اتاقم در رو پشت سرم می بندم. هدفونو گوشم می ذارم. روی تختم دراز می کشم. پتو رو روی سرم می کشم...کمک...باز هم دارن میان....خودشون...تصورشون....فکر و بدبختی شون...خدایا....چیکار کنم...می خوابم...باز هم خوابشونو می بینم. تک تکشون رو می بینم با خنده های الکی و تصنعی...با استین های خیس از اشک...با نگاههای سوخته...با فریاد های خاموش...کمک...خواب مردنشون رو هم می بینم...از خواب می پرم بدون اینکه بخوام بخاطر مرگشون اشک توی چشمام جمع می شه...برید گم شید لعنتی ها... درداتون منو دیوونه می کنه...وقتی که غصه دارید حال من از شما بدتره...کمک...خدایا ... بگو برن گم شن!!!
هزارتا صدا همزمان با هم گفتن: (( خفه شو))
بقیه بودن!!! همه مثل من به این مردم می گفتن خفه شو!
منم جز همین مردمم دیگه!!!
ایستاد. با چهره ای برافروخته و وحشت زده. نفسش را در سینه حبس کرد. گره ی محکمی زد و دوباره گره زدن را تکرار کرد. با تمام قدرت گره را محکم می کرد. باز گشت. به سالهای سیاه و سوخته. به سالهایی که خاطراتشان امروز قدرتی شده بود برای ایستادنش روی پاها. برای محکم کردن این گره. بازگشت و دوباره دیدن را تجربه کردو دیدن همه ی چیزهایی که این بلاهارا به سرش اورده بود. سرش گیج می خورد. می چرخید. دور تمام ثانیه های کثیف و سگی زندگیش. عقب رفت. دوباره ایستاد. هیچوقت فکر نمی کرد از چیزی که انطور انتظارش را می کشید اینقدر بترسد. با استین عرق پیشانی اش را گرفت و در هاله ی نور راستی که از منافذ زیر زمین تاریک به اتاقش می رسید روی زمین نشست. تند تند نفس می کشید. باز هم گشت. انقدر که به روز لعنتی تولدش رسید. حالش به هم خورد. دلش شور می زد ولی چاره ای نمی دید. بلند شد و ایستاد. نفسش را در سینه حبس کرد. قید همه چیز را زده بود. یک قدم نزدیک شد. ترسید ولی عقب نیامد. می خواست قدم اخر را محکم تر بردارد. روی پاهایش که ایستاده بود خیل سیاهی را روی چهار پایه ریخته بود. سایه ای که محو شدنی نبود و هر چه بیشتر جلو می رفت چهار پایه را سیاه تر می کرد. بالا رفت. این بالا رفتن، این اضطراب و تشویش چیزی را به یادش می اورد. چیزی که اشک را به چشمانش می دواند. دوباره همان سی سال. از همان روز لعنتی آغازش تا اکنون. به امروز که رسید ایستاد. محکم. محکم تر از همیشه. محکم و بی قرار. بیقراری برای چه بود؟ فرار؟ روی پنجه ایستاد. احساس خفگی می کرد. بخاطر زندگی اش بود یا بخاطر امروز؟ خودش هم نمی دانست. شاید بخاطر این بود که با تمام قدرتش گره را محکم می کرد. دستها را از دور گردن پایین اورد نگاهش رویشان سایید. بغض کرده بود. سر را بالا گرفت. نگاهش دور رفت. دور تر از سقف زیر زمین. جایی دور تر از اسمان. جایی نزدیک خدا. چند لحظه ثابت و ساکن... . و دوباره به خودش امد. هق هق می کرد. هیچ چیز در تمام عمرش او را این چنین دست به دامان اشک نکرده بود. و امروز چیزی که دنبالش بود. چیزی که خیال می کرد ارامش می کند، حداقل برای یک دقیقه و حداکثر تا ابد او را پیکره ی ترسناک و ترسویی کرده بود که اشکهایش و رعد هق هقش هوای خفه ی زیر زمین را ابری می کرد. با بازویش اشک ها را پاک کرد. سعی کرد ارام و محکم تر بایستد. اما ایستادن برای چه؟ خواست معلق باشد. در تمام نبودن ها. در پوچی ها و هیچ ها. خواست خود را در بی خیالی ای که مدت ها دنبالش بود، شاید از همان روز اول، از همان روز لعنتی، معلق و رها کند. برای اخرین بار هم نفس حبس کرد. تمام لحظه ها از جلوی چشمش گذشتند. تمام این سی سال شده بود یک تصور کوتاه چند ثانیه ای. محکم به چهار پایه زد. معلق شد! دست و پا می زد. چند لحظه را هم اینگونه سپری کرد. بعدش، فقط هوای کثیف و متعفن زیر زمین، چهار پایه و طناب دار با گره ی محکمش بود.
چند روز پیش بخاطر اینکه پام ضرب دیده بود 4 ساعت فیزیکو از دست دادم. هفته ی قبلش رو هم غایب شده بودم. پس با این حساب می شد 8 ساعت. 8 ساعت واسه فیزیک که درس تخصصیه منه کم نبود. مجبور بودم ازبچه هایی که خوب می شناختمشون جزوه بگیرم. سال اولیه که با اینا هم کلاس ام. ولی از خیلی وقت پیش ها از رفتار و اخلاقشون تعریف هایی شنیده بودم!!!
از رو انداختن به یه همچین جماعتی متنفر بودم ولی مسلما اجبار و ترس از تست روز یکشنبه نمی ذاشت که تنفر و غرورم غلبه کنه.
- بچه ها کی جزوه ی فیزیکش کامله؟
- ...
- ... جزوه تو می دی به من؟
- راستش می دونی چیه؟ اینه که جزوه ی من کامل نیست
- آهان. باشه مسیله ای نیست.
- بچه ها کی جزوه ی کامل داره؟
-... .
- مگه شما سر کلاس نبودین؟ یعنی هیچکدوم یه جزوه ی کامل ندارین؟؟؟
از ته کلاس یکی از بچه ها: آخه جزوه رو هر کس به زبون خودش می نویسه. نمی شه که به اون یکی قرض بده!
بقیه هم با سر تایید کردن!
بعضی چیزا رو تا نبینی باور نمی کنی!
بالای کلاس وایستاده بودم و به یه همچین جماعت نکبتی نگاه هم نمی کردم. به یه همچین ادمایی که شرمنده بودن ولی باز هم حس حسادتشون مانع از خیلی چیزا از جمله انسانیت می شد.
یه لحظه احساس کردم که سرم گیج میره. حالت تهوع هم داشتم. تهوع نه بخاطر ترس از اون تست لعنتی. نه بخاطر اینکه اگه جزوه نمی گرفتم از فیزیک عقب می موندم. حالت تهوع داشتم از این بچه ها. از این رقابتی که همه چیزو له می کنه و پشت سر می ذاره. از این مسابقه ای که انگار شرکت کننده هاش یه مشت موجودن غیر از انسان. یک مشت گرگن که بخاطر وحشی گری نباید سرزنش شن. یه مشت گرگی که در مقابلشون غیر از انسانیته که وحشی گری کنی. مجبوری در مقابل وحشی گری شون ادم باشی و انسانیت کنی تازه خدا رو هم شکر کنی که آدمی! حداقل در حد اینکه به یکی اینجوری حسادت نکنی ادمی و از اونا وحشی تر نیستی!
با استین عرق پیشو نیمو گرفتم از کلاس زدم بیرون. وقتی برگشتم کلاس پر بود از ادم. پر از نیمکتهای خالی. ده دقیقه ای میشد که زنگ خورده بود. من بودم و سکوت ترسناک مدرسه. نیمکتهای خالی و یه جزو ه ی کامل فیزیک روی کیفم!